تبليغاتX

JavaScript Codes
JavaScript Codes JavaScript Codes روزهای تنهایی
اميد واهي !!!!

چرا با اينكه ميدونم خطا كرده

هنوز دلگرم اميدم كه برگرده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فریاد در سه شنبه بیست و نهم آبان 1386 و ساعت 13:15
اعتماد به میلیونها درجه زیر صفر رسیده است!!!!!

سلام

یه دل نوشته کوچولو، یه خط خطی تازه. و باز فکرم به مقصد کاغذ پست شد.

دل نوشته فریاد:

نگاه تب آلود صداقت سخت محزون است. دیگر نمی خواهند. دیگر در حراج بازار دروغ به ارزنی نمی خرند. باران عاطفه در میان راه بخشایش خشکیده. سخت بیمار است تن از جامه تهیِ انسانیت. این عریانِ فنا پذیرِ نادان. ما که از آبِ کثیفِ بوگندویی متولد شدیم به چه چیزِ افتخار آمیز خود می بالیم که همه می دانیم در نهایت در گندابه خود باید بپوسیم!!!!! شرم بر این تهوع آور زندگیِ نکبت بار که بوسه هایمان طعم خیانت دارد. ما که به لبخندی گور می کَنیم، به چه انگیزه ای با لبخندی  هرزه به خود نوید زندگی می دهیم. سر به سایه کدامین سراب شانه ای دلخوش ساخته ایم که همه تهی است. نازِ نوازش نمی خواهم که تنم از نوازش خدا سیراب است. بر قلبِ سیاهِ هیچ نامرد دلی سجده نمی کنم که سر بر سجاده مهری نهاده ام که مرا برای خودم خواست، برای خودم آفرید و من نفهمیدم. عریان آمدم ای بزرگ، باز عریانم کن و مرا به خود بازگردان که نمی خواهم عریانِ ناکسانِ زشت سیرت باشم. مرا ببر که سخت دلتنگ هم آغوشی با خاکم!!!!!

                                                            فریاد

                                                         ی.ی.ه.م

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فریاد در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 10:33
اعتماد به میلیونها درجه زیر صفر رسیده است!!!!!

سلام

یه دل نوشته کوچولو، یه خط خطی تازه. و باز فکرم به مقصد کاغذ پست شد.

دل نوشته فریاد:

نگاه تب آلود صداقت سخت محزون است. دیگر نمی خواهند. دیگر در حراج بازار دروغ به ارزنی نمی خرند. باران عاطفه در میان راه بخشایش خشکیده. سخت بیمار است تن از جامه تهیِ انسانیت. این عریانِ فنا پذیرِ نادان. ما که از آبِ کثیفِ بوگندویی متولد شدیم به چه چیزِ افتخار آمیز خود می بالیم که همه می دانیم در نهایت در گندابه خود باید بپوسیم!!!!! شرم بر این تهوع آور زندگیِ نکبت بار که بوسه هایمان طعم خیانت دارد. ما که به لبخندی گور می کَنیم، به چه انگیزه ای با لبخندی  هرزه به خود نوید زندگی می دهیم. سر به سایه کدامین سراب شانه ای دلخوش ساخته ایم که همه تهی است. نازِ نوازش نمی خواهم که تنم از نوازش خدا سیراب است. بر قلبِ سیاهِ هیچ نامرد دلی سجده نمی کنم که سر بر سجاده مهری نهاده ام که مرا برای خودم خواست، برای خودم آفرید و من نفهمیدم. عریان آمدم ای بزرگ، باز عریانم کن و مرا به خود بازگردان که نمی خواهم عریانِ ناکسانِ زشت سیرت باشم. مرا ببر که سخت دلتنگ هم آغوشی با خاکم!!!!!

                                                            فریاد

                                                         ی.ی.ه.م

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فریاد در یکشنبه سیزدهم آبان 1386 و ساعت 10:31
اینم یه دروغ تازه!!!!!!

نگاه به گریه هام نکن من از تو بی وفاترم

تو اشتباه عمرمی که دیگه تکرار نمی شی

این دفعه دیگه برنگرد تو واسه ما یار نمی شی

نه غم می خوام نه خاطره فقط بذار رها بشم

تو این غریبی نمیخوام مجنون قصه ها بشم

از توی قصه هام برو دیگه تو فکر من نباش

تموم کن این غافله رو نمک رو زخم من نپاش

همیشه بی گناه تویی همیشه تقصیر منه

نگاه بی وفای توهمیشه طعنه میزنه

بازم دارم می بخشمت این اشتباه آخره

گذشتم از گناه تو ولی خدا نمی گذره ...

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فریاد در چهارشنبه نهم آبان 1386 و ساعت 14:21

سلام

خیلی وقته آپ نکردم. دلیلاش خیلی زیاده. بی خیال.........

چند روز پیش تصمیم گرفتم یکی از شعرهای فروغ رو بخونم و صدامو تو گوشی ضبظ کنم. یه صفحه از وسط کتاب باز کردم. و شروع کردم به خوندن. چه شعری بود!!!! به وسطای شعر که رسیدم گریه هام بند نمیومد. اونا خیلی بد شدن. بدون اجاز هر جا که دلشون بخواد میچکن. حالا دیگه کمتر گونه هامو خیس می کنن. نه که همه چی تموم شده باشه نه!!! ولی باور کردم توی این دنیا آدم به جز خودش نباید به کس دیگه تکیه کنه. حالا شعرشو می نویسم. شما هم بخونید شاید یکی مثل من گوشه چشماش تربشه و هق هق گریه هاش دلشو سبک کنه......

 

نگه دگر به سوی من چه می کنی؟

چو در بر رقیب من نشسته ای!

به حیرتم که بعد از آن فریبها

تو هم پی فریب من نشسته ای!

 

به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

 

برو...برو...به سوی او، مرا چه غم

تو آفتابی... او زمین ... من آسمان

بر او بتاب زان که من نشسته ام

به ناز روی شانه ستارگان

 

بر او بتاب زان که گریه می کند

در این میان قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشت ها

دل تو مال من، تن تو مال او

 

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن تو زان که در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

 

اگر به سویت اینچنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوش تر از خیال تو

 

کنون که در کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او!!

گذشت، رفت و آن فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او!!

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فریاد در چهارشنبه سوم مرداد 1386 و ساعت 19:39
می بوسمت خاطره شیرینم

سلام خاطره های نم گرفته ذهنم

سلام محمد همیشه دورم

امروز تقویم رومیزی دفتر کارم با چشمهای من حکایت گذشت یک سال از روز اوج عشقمان را خبر می داد. امروز تقویم رومیزی اتاقم درد رسوایی را از درونِ ماتِ چشمانم خواند. امروز من بودم و غمی به عظمت کوه. نه بیشتر. و باز بیشتر. سال گذشته در چنین روزی من از جامه تن بیرون شدم و به عشق اهورایی پیوستم. در سوگند اوج عشقمان ما فقط نگاه می کردیم و من فقط می گریستم و تو فقط خاموش. راز خاموشی نگاه آن روزت هنوز علامت سوالیست در ذهنم که با آنکه جوابش را میدانم باز تکرار کنان به خودم می گویم دروغ است دروغ. نه سعی می کنم راز سکوت تو در لحظه اوج عشقمان را ندانم.

محمدم : روزهای خاکستری، تصحیح می کنم روزهای سیاه بی تو هنوز می گذرد و من هنوز غرق این توهم پوشالی که شاید بیایی. کاش وقت رفتنت با عشق می رفتی. کاش اینهمه دروغ به عشق پاکم هدیه نمی کردی. کاش صداقت دستانم را با رنگ پلید هوس نمی آلودی. کاش قلب عاشقانه هایم را لگد مال جنون تن خواهی نمی کردی. کاش از خودت مهربانی به جا می گذاشتی. کاش وقتی به گذشته بر میگشتم سینه ستبر عشق را هنوز تکیه گاه خستگیهایم میدیدم. کاش مرا به باور نجابت عشق می رساندی نه به مرداب لجن وار عشقهای توخالی. کاش به جای هزاران بار دروغ دوستت دارم از همان اول قیمت دوستت دارمهایت را می گفتی تا با هر دوستت دارم تو سر به سینه عشق نمی گذاشتم. کاش می گفتی از میان واژه های هزار رنگت فقط پول می خواستی و موقعیت و ...

در دفتر خاطره های با هم بودنمان رنگ امروز رنگ دیگریست. میدانم که هرگز نمی دانی امروز چه روزی بود. می دانم هرگز نمی دانی.

برای تو دل کندن آسان بود . ساده می گویم. دل نداده را چه صحبتی از دل کندن ؟؟؟

تو که دل نداده بودی. منِ دل سپرده و سر سپرده تا کدامین ناکجا به دنبال تمام رویاهایم با پای برهنه بدوم.

قاب تنهاییم ترک خورده. دیگر حتی بغض هایم بی صدا می ماند. همصدایی نیست در این شوره زار تنهایی. دیگر حتی به رونق چشمانم نوری نیست. یادت می آید از جنگل سبز چشمانم می گفتی؟؟؟ حالا من کجا جنگل سبز چشمهایم کجا؟ حالا بیا... تماشا کن... از جنگل سبز چشمهایم جز پاییز ملال آور تنهایی چیزی نمانده... ببین چه بی فروغ به تیرگیهای آینده ای ذلالت بار می نگرد.. ببین.... ببین حتی میان تلخ خنده هایش همه می فهمند رنگی غم پاشیده است.

نازنینِ دیگران. با غریبه ها چه خبر... هنوز تن خواهانت تو را برای خودت نمی خواهند؟؟؟ هنوز به آنجا نرسیدی که باور کنی کسی تو را فقط برای خودت می خواهد؟؟؟

گفته بودم دیگر منتظر آمدنت نیستم.  به خدا نیستم. تو را می خواهم برای آنکه شاد زندگی کنی. نه برای خودم با هر که دوست می داری. خوشبخت باش ای دیرینه ترین اوج تمنای دلم

خوشبخت باش 

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فریاد در دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 15:22
روزهای سخت بی تو هنوز می گذرد

سلام

باز هم دلم گرفته. با همه تلاشم نمی تونم اون همه خاطره رو بریزم دور. محمدِ خونم به اندازه بینهایت زیر صفر پایین اومده. باز یه بغض سنگین توی گلوم سرش رو به در و دیوار می کوبه تا راهی برای رهایی پیدا کنه. اما باز من می مونم یه دنیا تنهایی و شرمندگی این بغض سنگین. کو اون سینه ها که وقتی بهشون تکیه میدادم احساس امنیت با تار و پودم عجین می شد. کو دستهای مردونه ای که حس قشنگ اشتیاق رو تو وجودم زنده می کرد. چطور باور کنم تموم باورهام دروغ بوده. چطور باور کنم اون دستهای مردونه واسه فریب من روی گونه هام کشیده می شد. چطور باور کنم سینه های مثل کوهِ مردِ من، شده تکیه گاه هر عابری که از راه میرسه تا بعد تکیه دادن بهش ....... خدای من، چطور باور کنم دیگه نباید ببینمت. چطور باور کنم همه روزهای با تو بودن سراب بود. حباب روی آب بود. چطور اینهمه تنهایی رو با خلوتم قسمت کنم. چطور باور کنم اونی که از راه میرسه باز هم یه مسافر نیست. چطور باور کنم اونی که میگه دوسِت دارم باز برای فریب من نیومده. چطور باور کنم ....

خیلی خسته ام. خسته از اینهمه نامردی. اینهمه نارفیقی. خسته از تموم سیاهی های روشن. خسته از چشمهای فریب. چرا کسی تکه تکه های قلب منو نمی خواد. چرا هر کی میاد فقط تن می خواد. فقط تن. تا کی حرف تن بشنوم و اشک بریزم برای قلبم که خریدار نداره. چرا هرکسی که از راه میرسه نمی پرسه حال قلبت چطوره. چرا هر کی میاد میگه ......

چرا آدما فقط ظاهر میبینن. خداااااااااااااااااا. من صورت زیبا نمی خوام. نمی خوام کسی منو برای ظاهرم بخواد.  اون فرشته ای رو می خوام که به من برای با من بودن توجه کنه. نه برای یه لحظه خوشی و رفتن. کسی که منو برای خودم بخواد. برای قلبم. برای قلب سوخته. برای فکرم. برای احساسم. برای مهربونیام. برای همزبونیام. خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. خیلی خسته م. خیلی خسته. به دادم برس خدا. به دادم برس.

 

 

                                                                             فریاد

                                                                          ی.ی.ه.م

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فریاد در سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386 و ساعت 12:8

سلام.

خیلی وقته نیومدم. خیلی وقته نمی نویسم. خیلی وقته از همه دنیا بریدم. دیگه نمیگم کاش..... دیگه منتظر نیستم. دیگه هر روز گریه نمی کنم. می خوام از نو شروع کنم. یه زندگی جدید. بی عشقِ جدید. می خوام تنها یه زندگی جدید رو تجربه کنم. نمی خوام دیگه ساده باشم. فریب بخورم. اشک بریزم. منتظر باشم. مَردِ من مُرد. مَرد من ماههاست که مرده. و من تا ابد سیاهپوش عشقی می مونم که یه نامرد به غارت بردش. یه محمد اومد و محمد من رو کشت. محمدی که توی ذهن من بود مُرد. و من تا ابد عاشق مَردی خواهم بود که در رویایم با او زندگی کردم.

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فریاد در شنبه یکم اردیبهشت 1386 و ساعت 16:33
کودک من هرگز متولد نخواهد شد

درد می کشیدم و انتظار. در انتظار کودکی که 9 ماه در وجود من زیست. انتظار کودکی که اولین گامهای زندگیش در درون من جاری شد. بیتاب دردی شدید بودم و تاب ماندن نبود.همه جا سفید بود. لباسم. تختم. دیوارها ....

وقتی آمد دیگر از درد خبری نبود. حضورش سبز بود . جان دوباره بر تن ناتوان من. او آمده بود و صدای گریه هایش با آنکه دل رنجورم را می خراشید اما مژده آمدنش بود. محو زیبایی کودکم این فرشته زیبا تمام رنجی که کشیدم از یاد رفت. کودکم آمده بود تا دیگر تنها نباشم. حس گرم مادر بودن، لمس دستان کوچک کودکم، و چشمان روشن و زیبایش دریچه ای رو به آینده به رویم گشود و درخت آرزوهایم بارور شد. او را به آغوشم سپردند. و من از شیره جانم به جانش زندگی پاشیدم. لمس لبان کوچکش روی پوست تنم حس زندگی را در من جاری می کرد. صدایش کردم. نگاهم کرد. جوابم را  با نگاهش داد. او از شیره جانم می نوشید و من با او به دنیای  دیگری سفر کردم:

صدا می زد مامان، مامان  ( و من لبریز عشق با تمام وجود می گفتم جان دلم نازنیم)

راه میرفت و می افتاد. و من با او هزاران بار میمردم و از نو تازه تر از قبل می شکفتم. یه قدم، دو قدم، سه قدم ..... و در آغوش مستانه من جا گرفت.

قد کشید. وقت مدرسه رفتن ترسید. یه کم ترسید. با او به مدرسه رفتم. بوسیدمش و با یک دنیای دیگر آشنایش کردم.

باز هم قد کشید. خبر قبولیش در کنکور.

خبر موفقیتهایش.

من با اینکه ظاهرم پیر می شد اما وجودش، وجود کودکم، جوانترم می کرد.

روز عروسیش غرق شادی، غرق لذت، یه شادی آمیخته با غم. غم دوری فرزندم. و شادی خوشبختی او  تضادی باور نکردنی و آشوبی ویران کننده. ناگهان میان این همه شادی نگاهم کرد. چشمهای شهلایش به رویم خیره ماند و سوالی پرسید، بند بند وجودم لرزید. مامان: بابا کجاست؟؟؟؟؟؟؟

مبهوت بودم .

و ناگهان تمام شد. گرمای سوزناک اشکی گونه هایم را داغ کرد. کودکم در آغوشم نبود. آغوشم خالی بود. خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا. چرا ؟؟؟؟؟؟ چرا از خواب بیدارم کردی. عروسی کودکم بود. خداااااااااااااااااااااااااا.چرا باز هم در اوج شادی غم بر دلم نشاندی. کاش در خواب می مردم. کاش در خواب جان می سپردم. کاش .......

 

نفرین بر تو

نفرین بر تو نه برای آنکه تنهایم گذاشتی،نفرین بر تو نه برای آنکه در غم رهایم کردی، نفرین بر تو نه برای آنکه با خاطره ها دفنم کردی، نفرین بر تو نه برای آنکه در سخت ترین شرایط زندگی پشتم را لرزاندی، نفرین بر تو نه برای آنکه روح مهربانم را سلاخی کردی، نفرین بر تو نه برای آنکه غم را مهمان همیشگی قلبم کردی، نفرین بر تو نه برای آنکه دروغ گفتی، نه برای آنکه فریبم دادی، نه برای آنکه غرورم را شکستی، نه برای آنکه ترکم کردی، نه برای آنکه .........

 

نفرین بر تو فقط و فقط برای آنکه آرزوهایم را کشتی. برای آنکه بزرگترین لذت دنیا را، مادر شدن را، از من گرفتی

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فریاد در دوشنبه بیستم فروردین 1386 و ساعت 11:50
عشق ها میمیرند.... رنگ ها رنگ دگر می گیرند ..........

تقدیم به (ی.ه.م؟؟؟)

 

عاشق نبودی تو من عاشقت بودم              در قبله گاه عشق بودی تو معبودم

آرام و آسوده در خواب خوش بودی            یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم

من با نفسهایم نام تو را خواندم                کاش ای هوس بازم با تو نمی ماندم

روزی که می گفتی من با تو می مانم          روزی که دانستی من بی تو می میرم

روزی که با عشقت بستی به زنجیرم            بازنده من بودم این بوده تقدیرم

خوش باوری بودم پیش نگاه تو                هر دم ز چشمانت خواندم کلامی نو

عاشق نبودی تو من عاشقت بودم              در قبله گاه عشق بودی تو معبودم

آرام و آسوده در خواب خوش بودی             یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم

من با نفسهایم نام تو را خواندم                 کاش ای هوس بازم با تو نمی ماندم

عشق تو چون برگی در دست طوفان بود        دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود

روزی به من گفتی دیگر نمی مانم               گفتم که میمیرم گفتی که می دانم

باور نمی کردم هرگز جدایی را                     آن آمدن با عشق این بی وفایی را


 

                                         

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط فریاد در چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386 و ساعت 9:38